تبلیغات
ریاضی-معما و سرگرمی - مطالب داستان
شما بودید چه واکنشی نشان می‌دادید؟

 پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدودا دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود، به همسرش گفت که در بطری را ببندد و آن را در قفسه قرار دهد.
 مادر پرمشغله موضوع را به‌کل فراموش کرد. پسربچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد، به سمتش رفت و همۀ آن را خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد.
مادر بهت‌زده شد و بسیار از این‌که با شوهرش مواجه شود وحشت داشت. وقتی شوهر پریشان‌حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته، رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه به زبان آورد.
فکر می‌کنید آن سه کلمه چه بودند؟
 


ادامه مطلب


طبقه بندی: داستان،

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 20 شهریور 1391 توسط محسن

       همه جا میشه زیبایی رو حس کرد
 
یکی از صبح‌های سرد ماه ژانویه سال ۲۰۰۷، مردی در متروی واشنگتن، در حال نواختن ویولن بود
    او در مدت ۴۵ دقیقه، شش قطعه از باخ را نواخت.
    در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند که بیشتر آنها در حال رفتن به سر کارشان بودند
    کمی به عکس العملهای آنها دقت کنید
  joshua bell  >>یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد و سرعت حرکتش را کم کرد. چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود چند دقیقه بعد
    ویولنیست، اولین دلارش را دریافت کرد.
>>یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.   
>>مرد جوانی به دیوار تکیه داد و کمی به او گوش داد، بعد به ساعتش نگاه کرد و رفت.
پسربچه سه‌ساله‌ای ایستاد. ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد پسربچه در حالی که دور می‌شد، به عقب نگاه می‌کرد و ویولنیست را می دید.
    چند بچه دیگر هم رفتار مشابهی کردند اما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور میکردند که نایستند و سریع با آنها بروند.   
    بعد از 45 دقیقه که نوازنده بدون ‌توقف می‌نواخت............   
 ادامه این داستان واقعی را در ادامه مطلب بخوانید  


ادامه مطلب


طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: جاشوآ بل، joshua bell،
دنبالک ها: داستان های کوتاه رهیار،

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 مرداد 1391 توسط محسن

 
  جدال شیطان و مرد عابد
 
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند :
فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !
عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند…
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت :
ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد…
مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد
و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.
ابلیس در این میان گفت : دست بدار تا سخنی بگویم،............


ادامه مطلب


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 شهریور 1390 توسط محسن

داستان های رهیار
به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد
 
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق  کاغذ بنویسند و بین  اسامی, یک خط را خالی  بگذارند .
 
سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که می توانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند . 
 
  بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .
 
  روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .
 
  روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .
 
شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .    
 
معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "
 
   "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "
 
   "من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "
 
  دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .  
 
معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .
 
  آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند  با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند .
چند سال بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .
 
  او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود ... پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .
 
  کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .
 
  به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "
 
  معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"
 
   سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیزکه در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .
 
  پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .
 
  خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .
 
  مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "
 
  همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "
 
  همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "
 
  مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "
 
سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد . "
 
  معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .
 
  سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد .
 
 بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.
 
  نظر شما چیه ؟دوست عزیز رهیار





طبقه بندی: عمومی، داستان،
برچسب ها: داستان، دوست داشتن،
دنبالک ها: ذاستان های رهیار،

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 بهمن 1389 توسط محسن

سال نو میلادی هم از راه رسید 
به بهانه آغاز سال نو میلادی 2010  
 
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
کریسمس مبارک! دوست مسیحی من
 
 
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیاده رو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید :
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
 
خوشبخت ترین آدمها  كسی است كه بیش از همه سعی كند دیگران را خوشبخت سازد.
 
 





طبقه بندی: داستان، عمومی،

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 دی 1388 توسط محسن

 انا لله و انا الیه راجعون
 
تسلیت رهیار رو پذیرا باشیدبه اطلاع همه دوستان و همراهان رهیار میرساند که ظهر دیروز  مرحوم ....  که مانع پیشرفت شما و دیگر دوستان در زندگیشان بود درگذشت.
برای  خواندن مشخصات فرد مزبور و همچنین شرح ماوقع و دیدن زمان و مکان تشییع جنازه آن مرحوم به ادامه مطلب توجه بفرمایید.
 
 
 
 
 
 
 
 
 


ادامه مطلب


طبقه بندی: عمومی، داستان،

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 مرداد 1388 توسط محسن

داستان های جذاب         داستان خانه اهریمنی
 
 داستان خانه اهریمنیچند روز پیش یک کتاب داستان بدستم رسید  بنام خانه اهریمنی نوشته اناتولی دنپروف و وقتی نام مترجم اون یعنی استاد ریاضیات ایران جناب دکتر پرویز شهریاری رو دیدم بنظرم اومد که حتما این کتاب ارتباطی به ریاضی داشته که استاد وقت خودش رو برای ترجمه اون گذاشته،بعد از خوندن داستان فهمیدم که حدسم درست بوده.
پس اگر شما هم علاقه مند به ریاضیات و خواندن داستانی جذاب و مهیج درباره حوادثی که بر سر ریاضیدان قهرمان قصه میاید هستید پس پیشنهاد میکنم این کتاب 46 صفحه ای رو دانلود کنید و لحظاتی رو با خوندن اون سرگرم شوید.
تذکر:برای دانلود کتاب  روی لینک راست کلیک کرده و گزینه Save Target As رو انتخاب کنید.
 
نام کتاب: خانه اهریمنی
نویسنده: آناتولی دنپروف
مترجم:پرویز شهریاری
حجم کتاب: 436کیلوبایت
نوع فایل:pdf (برای خواندن کتاب احتیاج به برنامه آکروبات دارید)





طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: پرویز شهریاری، اناتولی دنپروف،
دنبالک ها: داستهای رهیار،

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 اردیبهشت 1388 توسط محسن

داستان و حکایات رهیار
رژیم غذایی میمون ها

روزی گروهی از میمون ها تصمیم گرفتند که به مدت یک روز رژیم غذایی بگیرند.
یک میمون کوچک پیشنهادی کرد: "قبل از این که این کار عظیم را شروع کنیم، فکر می کنم باید غذاهایی را که پس از تمام شدن رژیم غذایی می خوریم، آماده کنیم.".
 
- "راست می گویی!" میمون ها دیگر با حرف های میمون کوچک موافقت کردند و برای جستجوی غذا به جنگل رفتند. زمانی که همه برگشتند، محوطه زندگی شان پر از موزهای خوشمزه و تازه شد.
 
میمون کوچک دوباره پیشنهاد کرد: "فکر می کنم، قبل از آن که رژیم غذائی را شروع کنیم، این موزها را تقسیم کنیم. به این ترتیب فردا دیگر برای تقسیم کردن موزها، وقتمان تلف نمی شود. تصور کنید، در آن موقع چقدر گرسنه خواهیم بود!"
 
- " درسته! چقدر باهوشی!" میمون ها دوباره موافقت کردند و موزها را یکی یکی تقسیم کرده و هر یک از آنها سهم خود را گرفت.
 
کمی بعد میمون کوچک دوباره گفت: .......... (بقیه داستان در ادامه مطلب)
 
 


ادامه مطلب


طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان،
دنبالک ها: داستان و حکایت رهیار،

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 بهمن 1387 توسط محسن

(تعداد کل صفحات:4) 1 2 3 4
تمامی حقوق این سایت محفوظ است.کپی برداری از مطالب بدون اجازه مدیر سایت شرعاً و عرفاً مجاز نمی باشد.